|
آزادی برابری دوست داشتن
|

كد لينك به ما :
ساعت و تاريخ
موضوعات
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين : نفر
سیف فرغانی ( )
|
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
|
هم رونق زمان شما نیز بگذرد | |
|
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
|
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد | |
|
باد خزان نکبت ایام ناگهان
|
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد | |
|
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
|
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد | |
|
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
|
این تیزی سنان شما نیز بگذرد | |
|
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
|
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد | |
| در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت |
این عوعو سگان شما نیز بگذرد | |
|
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
|
گرد سم خران شما نیز بگذرد | |
| بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت |
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد | |
|
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت |
ناچار کاروان شما نیز بگذرد | |
| ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن |
تاثیر اختران شما نیز بگذرد | |
| این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید |
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد | |
| بیش از دو روز بود از آن دگر کسان |
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد | |
| بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم |
تا سختی کمان شما نیز بگذرد | |
| در باغ دولت دگران بود مدتی |
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد | |
| آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه |
این آب ناروان شما نیز بگذرد | |
| ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع |
این گرگی شبان شما نیز بگذرد | |
| پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست |
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد | |
| ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف |
|
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد |
نوشته شده توسط ابراهیم در 86/03/19
لينك مطلب
براي خون و ماتيك ( احمد شاملو )
ـ «اين بازوان اوست
با داغ هاي بوسة بسيارها گناهش
وينك خليج ژرف نگاهش
كاندر كبود مردمك بي حياي آن
فانوس صد تمنا ـ گنگ و نگفتني ـ
با شعلة لجاج و شكيبائي
مي سوزد.
وين، چشمه سار جادويي تشنگي فزاست
اين چشمة عطش
كه بر او هر دم
حرص تلاش گرم همآغوشي
تبخاله هاي رسوايي
مي آورد به بار.
شور هزار مستي ناسيراب
مهتاب هاي گرم شراب آلود
آوازهاي مي زدة بي رنگ
با گونه هاي اوست،
رقص هزار عشوة دردانگيز
با ساق هاي زندة مرمر تراش او.
گنج عظيم هستي و لذت را
پنهان به زير دامن خود دارد
و اژدهاي شرم را
افسون اشتها و عطش
از گنج بي دريغش مي راند . . .»
بگذار اين چنين بشناسد مرد
در روزگار ما
آهنگ و رنگ را
زيبايي و شكوه و فريبندگي را
زندگي را.
حال آن كه رنگ را
در گونه هاي زرد تو مي بايد جويد،
برادرم!
در گونه هاي زرد تو
وندر
اين شانة برهنة خون مرده،
از همچو خود ضعيفي
مضراب تازيانه به تن خورده،
بارگران خفت روحش را
بر شانه هاي زخم تنش برده!
حال آن كه بي گمان
در زخم هاي گرم بخارآلود
سرخي شكفته تر به نظر مي زند ز سرخي
لب ها
و بر سفيدناكي اين كاغذ
رنگ سياه زندگي دردناك ما
برجسته تر به چشم خدايان
تصوير مي شود . . .
هي!
شاعر!
هي!
سرخي، سرخي است:
لب ها و زخم ها!
ليكن لبان يار تو را خنده هر زمان
دندان نما كند،
زان پيشتر كه بيند آن را
چشم عليل تو
چون «رشته يي زلؤلؤ تر، بر گل انار» ـ
آيد يكي جراحت خونين مرا به چشم
كاندر ميان آن
پيداست استخوان؛
زيرا كه دوستان مرا
زان پيشتر كه هيتلر ـ قصاب «آوش ويتس»
در كوره هاي مرگ بسوزاند،
هم گام ديگرش
بسيار شيشه ها
از صمغ سرخ خون سياهان
سرشار كرده بود
در هارلم و برانكس
انبار كرده بود
كند تا
ماتيك از آن مهيا
لابد براي يار تو، لب هاي يار تو!
بگذار عشق تو
در شعر تو بگريد . . .
بگذار درد من
در شعر من بخندد . . .
بگذار سرخ خواهر همزاد زخم ها و لبان
باد!
زيرا لبان سرخ، سرانجام
پوسيده خواهد آمد چون زخم هاي سرخ
وين زخم هاي سرخ، سرانجام
افسرده خواهد آمد چونان لبان سرخ؛
وندر لجاج ظلمت اين تابوت
تابد به ناگزير درخشان و تابناك
چشمان زنده يي
چون زهره ئي به تارك تاريك گرگ و
ميش
چون گرمساز اميدي در نغمه هاي من!
بگذار عشق اين سان
مرداروار در دل تابوت شعر تو
ـ تقليد كار دلقك قاآني ـ
گندد هنوز و
باز
خود را
تو لاف زن
بي شرم تر خداي همه شاعران بدان!
ليكن من (اين حرام،
اين ظلم زاده، عمر به ظلمت نهاده،
اين برده از سياهي و غم نام)
بر پاي تو فريب
بي هيچ ادعا
زنجير مي نهم!
فرمان به پاره كردن اين طومار مي دهم!
گوري ز شعر خويش
كندن خواهم
وين مسخره خدا را
با سر
درون آن
فكندن خواهم
و ريخت خواهمش به سر
خاكستر سياه فراموشي . . .
بگذار شعر ما و تو
باشد
تصوير كار چهرة پايان پذيرها:
تصوير كار سرخي لب هاي دختران
تصوير كار سرخي زخم برادران!
و نيز شعر من
يك بار لااقل
تصوير كار واقعي چهرة شما
دلقكان
دريوزگان
شاعران!
نوشته شده توسط ابراهیم در 86/01/29
چو ايران نباشد تن من مباد ( )
عید های بزرگ چهار شنبه سوری و نوروز را پیشاپیش به همه ی ایرانیان و شما دوستان عزیز تبریک می گویم
با امید سالی پر از موفقیت برای تمامی دوستان
نوشته شده توسط ابراهیم در 85/12/21
رنج ( دکتر علی شریعتی )
رنج من نمی دانم _و همین درد مرا سخت می آزارد_ که چرا انسان، این دانا این پیغمبر در تکاپوهایش: _چیزی از معجزه آن سو تر_ ره نبرده ست به اعجاز محبت، چه دلیلی دارد؟ چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی ناشناخته است؟ و نمی داند در یک لبخند ، چه شگفتی ها پنهان است! من بر آنم که در این دنیا خوب بودن _به خدا_ سهل ترین کارست و نمی دانم که چرا انسان، تا این حد، با خوبی بیگانه ست. و همین درد مرا سخت می آزارد!
نوشته شده توسط ابراهیم در 85/11/21
تو را دوست مي دارم ( احمد شاملو )
تو را دوست مي دارم
طرف ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمي کند
کلمات انتظار مي کشند
من با تو تنها نیستم ، هیچ کس با هیچ کس تنها نیست
شب از ستاره ها تنها تر است...
طرف ما شب نیست
چخماق ها کنار فتیله بي طاقتند
خشم کوچه در مشت توست
در لبان تو ، شعر روشن صیقل مي خورد
من تو را دوست مي دارم ، و شب از ظلمت خود وحشت مي کند.
نوشته شده توسط ابراهیم در 85/10/27
علی حقیقتی بر گونه اساطیر ( دکتر علی شریعتی )
...
علی رب النوع انواع گوناگون عظمت ها قداست ها زیبایی ها و احساس های مطلق است از آن گونه مطلقه ایی که بشر همواره دغدغه ی دیدن و پرستیدنش را داشته ، و هرگز نبوده، و معتقد شده بود که ممکن نیست در کالبد یک انسان تحقق پیدا کند ، و ناچار ، می ساخته است.
علی ، در همان حد مطلقی که پرومته در اساطیر، روح تشنه و محتاج انسان را از فداکاری اشباع می کرده ،و دموستنس از قدرت و صداقت و لطف سخن ، و هرکول از قدرت ، و نیرومندی جسم ، و خدایان دیگر از نهایت رقت و محبت و لطافت روح ، همه را در یک رب النوع جمع می کند . علی نیازهایی را که در طول تاریخ ، انسان ها را به خلق نمونه های خیالی ، و به ساختن الهه ها و رب النوع های فرضی می کشانده ، در تاریخ امروز اشباع می کند.
و از همه شگفت تر همه ی فضایل مطلقی را که ما ناچار در اسطوره ها و رب النوع های مختلف می بینیم ، چرا که تصور می کردیم، این احساس های مطلق در یک رب النوع ، حتی فرضی قابل جمع نیست ف در یک اندام عینی جمع کرده است . ...
نوشته شده توسط ابراهیم در 85/09/28
وطن (مهدی اخوان ثالث) ( )
وطن
کیست دم از مرگ وطن می زند؟ زخم دگر بر دل من می زند؟
یاس دل کیست که پژمرده است؟ آب ز آبشخور غم خورده است؟
کیست که دلداده ی خورشید نیست؟ در دل او پرتو امید نیست
مرگ وطن حرف وطن دوست نیست این سخن از خامه ی یک اجنبی است
میهن ما زنده ترین میهن است هر که دم از مرگ زند دشمن است
مهد اهورای سپنتاست این کشور جاوید اوستا ست این
خطه بس کاوه و بس بابک است میهن صد آرش و صد مزدک است
کشور فردوسی والا نژاد پهنه رزم و وطن و عدل و داد
گر چه گهی غم به دل ما نشست حرمت میخانه میهن شکست
لیک نمرده است و نمیرد وطن رنگ عدم را نپذیرد وطن
دین بگرفتیم و عرب رانده ایم زنده و جاوید از آن مانده ایم
مذهب ما مذهب ایرانی است کیش اهورایی انسانی است
مذهب ما مذهب شمشیر نیست مکتب خون و غم و تکفیر نیست
مظهر آزادی ما کورش است آن که نبی است نه آدمکش است
خاک وطن حمله ی چنگیز دید یورش آن وحشی خونریز دید
خون جگر خورد ولیکن نمرد جان به سلامت ز چنان ورطه برد
چون به سر دار بشد سر بدار حب وطن گشت یلان را شعار
باز وطن سرور و سردار شد دشمن ایران به سر دار شد
خون سیاووش چو آید به جوش شعر وطن را بسراید سروش
ما نسپاریم وطن را به کس تا که بود در تنمان یک نفس
چون که وطن تا به ابد زنده است جان به رهش دادنم ارزنده است
ور نه خردمند نخواهد سپرد جان به ره توده ی خاکی که مرد
دم مزن از مرگ وطن دم مزن خانه ی امید تو بر هم مزن
زنده ترین زنده مرا میهن است هر که دم از مرگ زند دشمن است
کام وطن دوست پر از خنده باد
تا که جهان هست وطن زنده باد
امید
نوشته شده توسط ابراهیم در 85/08/16
موسیقی، که زبان انسانیت است به دل هر ملتی می نشیند ( استاد محمدرضا شجریان )

ما که موزیسین هستیم ، هر کدام دلمان می خواهد که یک روز به این پایگاه هنری برسیم و آن چنان بنوازیم که مردم ما سراپا گوش شوند و تمام وجود شان با این صدا – که یا از ساز نوازنده است و یا حنجره خواننده – سفر کند ؛ از «خود» و «خود خواهی»ها بیرون رود وبا راستی ، فروغ و زیبایی یگانه شود.
....
این موسیقی، که زبان انسانیت است، وقتی از نهاد هنرمندی که برای انسان ها زندگی می کند بیرون آمد ، به دل هر ملتی می نشیند.من با وجود این که با نوع زندگی هیچ یک از اساتید و هنرمندانی که الان نام می برم، آشنا نیستم اما از هنرشان لذت می برم حس می کنم که این هنرمند یک آتش انسانی در دلش نهفته است. من وقتی که سیتار «ولایت خان» و یا سیتار «نیکل بانژری» را می شنوم، حس می کنم که همه وجود مرا تسخیر کرده اند. وقتی به سارنجی «سلطان خان» و شهنای «بسم الله خان» گوش می سپارم، در من اثر می گذارند. اینا مردمی اند که برای خودشان نزیسته اند، بلکه برای انسانیت و زیبایی زندگی می کردند. صدای «ام کلثوم»مرا تکان می دهد؛ وقتی این زن هنرمند از جهان رفت، چندین میلیون تشییع کننده داشت، چرا که از نهاد مردم عرب برخاسته بود. صدای «نات کین کل» با فلوت «زانقی» هم روی من اثر می گذارند؛ همین طور چهار فصل «ریوالدی» و خیلی از موسیقی های کلاسیک دیگر هم به من لذت می دهند. پس می بینید که تعصبی روی موسیقی خودم ندارم. طالب صدایی هستم که از نهاد انسانیت بر خاسته باشد. ما این را باید بدانیم که وقتی موسیقی ما خوب باشد، هنرمند را با عشق دنبال کرده باشد، روی کارش زمان گذاشته باشد، و تسلط و وقوف لازم را پیدا کرده باشد، و ضمنا ً راست بگوید، به یقین روی هر انسانی اثر خوب خواهد گذاشت؛ این انسان ممکن است ژاپنی، کانادایی، اسکیمو،سفید یا سیاه باشد.
نوشته شده توسط ابراهیم در 85/07/16
مقدمه ی حافظ شیراز از احمد شاملو ( احمد شاملو )
حافظ راز عجیبی است!
به راستی کیست این قلندر یک لا قبای کفر گو که در تاریک ترین ادوار سلطه ی ریا کاران زهد فروش ، در نهاربازارِ زاهدنمایان و در عصری که حتی جلادان آدمی خوار مغروری چون امیر مبارزالدین محمد و پسرش شاه شجاع نیز بنیان حکومت آن چنانی ِ خود را بر حدّ زدن و خم شکستن و نهی از منکر و غزوات مذهبی نهاده اند یک تنه وعده ی رستاخیز را انکار می کند ، خدا را عاشق و شیطان را عقل می خواند و شلنگ انداز و دست افشان می گذرد که :
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولا
و این دفتر بی معنی غرق می ناب اولا!
کی است این آشنای ناشناس مانده که چنین با قدرت ابلیسی ِ شیخان روزگار دلیری می کند که:
پیر مغان حکایت معقول می کند،
معذور ام ار محال تو باور نمی کنم!
یا تسخرزنان می پرسد:
چو طفلان تا کی ای زاهد ، فریبی
به سیب بوستان و جوی شیرم ؟
و یا آشکارا به باور نداشتن ِ مواعید مذهبی اقرار می کند که فی المثل:
من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود
وعده ی ِ فردای زاهد را چرا باور کنم؟
به راستی کی است این مرد عجیب که با این همه ، حتی در خانه قشری ترین مردم این دیار نیز کتابش را با قرآن و مثنوی در یک تاقچه مینهند، دست ِ آلوده به سوی اش نمی برند و چون برگرفتند همچون کتاب آسمانی می بوسند و به پیشانی می گذارند ، سروش غیب اش می دانند و سرنوشت اعمال و افعال خود را با اعتماد ِ تمام به او می سپارند؟
کی است این کافر که چنین به حرمت در صف پیغمبران و اولیاءالله اش می نشانند؟
. . .
. .
.
نوشته شده توسط ابراهیم در 85/06/14
شهادت ( دکتر علی شریعتی )

خواهران، برادران!
اكنون شهيدان مردهاند، و ما مردهها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخي آن را داشتند كه ـ وقتي نميتوانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بيشرمان مانديم، صدها سال است كه ماندهايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين(ع) و زينب(س) ـ مظاهر حيات و عزت ـ ميگرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.
امروز شهيدان پيام خويش را با خون خود گذاشتند و روي در روي ما بر روي زمين نشستند، تا نشستگان تاريخ را به قيام بخوانند.
...
عذر ميخواهم، در هر حال وقت گذشته است و ديگر فرصت نيست و حرف بسيار است و چگونه ميشود با يك جلسه، از چنين معجزهاي كه حسين در تاريخ بشر ساخته است و زينب پرداخته است، سخن گفت؟
آنچه ميخواستم بگويم حديث مفصلي است كه در اين مجمل ميگويم به عنوان رسالت زينب، «پس از شهادت» كه:
«آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند،
و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدياند»!...
نوشته شده توسط ابراهیم در 85/05/24
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
ebi1361.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
